گم در مه

خرید بک لینک
تفتیده و تشنه مینشینم روی نیمکت گوشهی مغازه تاجفروشی، منتظر دلال ارز، در دل کوچه مروی. دو زن با چادر عربی اما لهجهی کردی مدام تاجها را روی سر میگذارند و در آینه قدی کنار من براندازشان میکنند. زن جوانتر عروس است و آن یکی مادرش. زن با لهجه کرمانشاهی به فروشنده میگوید جدیدترین تاجش کدام است و مرد با لهجه مریوانی جواب میدهد. تاج عروس روی چادر مشکی؟ تاج فقط روی خرمن موها نشان میدهد عیارش را و قشنگیاش را. زن مسن میگوید تو بودی کدام را برمیداشتی؟ تاج سادهتر اما با میانه پهنتر را نشان میدهم. میگوید من هم این را دوست دارم. تاج سالها حسرتم بود و لباس عروس هم. حالا فقط خواب حسرتم شده، خوابی که درهای فروشنده و بلعنده باشد و دیگر برم نگرداند به این هیاهو. گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: چهارشنبه 30 خرداد 1403 ساعت: 0:16

وای بر آنان که تهران بیایند و به ما سری نزنند... گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 20:41

این اصلا تصادفی نیست. توطئهای در کار است. دنیا کمر به دیوانه کردنم بسته. روزی شانزده ساعت کار، دو ساعت رانندگی، دو ساعت گیجی پای تلویزیون و چهار ساعت خواب. کارم چنان سرسام آور شده که مجال خوردن آب ندارم و از کم آبی همین دیروز غش کردم. آغوش دلم میخواهد؛ حریصترین زنانام به همآغوشی و محرومترین شانام. این دیگر چه منطقی است که نیازی و تأمین نشدنش هر دو یک جا جمع شوند و فوران کنند؟

گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 20:41

بیست و دو سال پیش، توی بالکن دانشکده و پاویون پرستاری که توی باغ بیمارستان ملکه پهلوی سابق بود، دختری خام و سودایی در ساعات استراحت کوتاهش، میایستاد به نوشیدن چای و از انبوه درختانی که باغ را تاریک کرده بودند در حیرت بود. فکر میکرد چهطور پرستاری خواهد شد و چهطور زنی. هنوز خیلی منظم نمینوشت، هنوز ادبیات انگلیسی نخوانده بود و هنوز درست نمیفهمید نوازش و آغوش چه معنایی دارد.دیروز دوباره بعد از دو دهه روی آن بالکن که حالا شده بود ساختمان پذیرایی از بیماران خارجی، ایستاده بود و از قضا در ساعت استراحت کوتاهش در حال نوشیدن چای بود. اینبار به عنوان پرستاری که از او مشاوره میخواهند آنجا بود. درختستان تُنُک شده بود. ماشینش را میان درختها میدید. فکر کرد پرستار شده، مینویسد و همیشه عطش نوازش و آغوش دارد. خودش را دید؛ زنی شیدا، نویسنده و پرستار. آیا اینها تعریف درستی از او بود؟فکر کرد اگر قادر آن سالها بود چه قدر همه چیز فرق میکرد. اگر قرارهای عاشقانه با او میگذاشت، در عصرهای پنجشنبه، توی همین باغ، لای شمشادها... چه قدر دنیا طور دیگری میبود... گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 15:02

عزیزم، اول این را بگویم که دلتنگی من بر خلاف عادتم به نوشتنش، گهگاهی نیست، مدام است. امری است جاری و بیتعطیل. دوم اینکه اینجا که مینویسم قواعد را و آداب نگارشی و علائم و فلان و بهمان را رعایت نمیکنم، باز هم بر خلاف عادتم، چون پیش تو ترتیب و آداب جستن را روا نمیدانم. سوم اینکه الان که مینویسم جای تو در صندلی کناریام در کافهای خالی است که همیشه توی عصرهای تعطیلی جای من است، پناهگاه من. نگفتم روبهروی من، چون تو را در کنارم خوشتر دارم، در حالی که مجال نجوا در گوش هم برای مان فراهم است و صدای تو مرا میکُشد. چهارم اینکه به نظرت داستانی خواهم نوشت دوباره؟ آن هم حالا که از ایده، از هدف، از انگیزه، از انرژی، از آینده خالیام؟ پنجم این که نصیب من از آن نوبرانه های باغت چیست؟ گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 15:02

صفحه بندی